۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه


قتل دل آرا و زخمهای دل ما

کاظم مصطفوی


كساني كه دستي بر قلم دارند مي دانند يكي از حساس ترين كارهاي نويسندگان انتخاب نام، براي شعر، قصه و نوشته شان است. نويسنده اغلب به اندازه خود نوشته روي نام آن سنجش مي كند.
من هم به دلايل مختلف نام نوشته هايم را چندين بار عوض كرده ام. برخي اوقات هم احساس كرده ام كه با يك تير به هدف زده ام. اما در مورد قضيه اعدام دل آرا دارابي با نوع جديدي از «مشكل نام» برخورد داشتم. هرچه بالا و پايين كردم نتوانستم از ميان چند عنوان يكي را انتخاب كنم. شما بخوانيد و خودتان انتخاب كنيد كه نام مطلب چه باشد؟
روز 11ارديبهشت دل آرا را به دار آويختند. فكر نمي كنم كم باشند كساني كه از شنيدن خبر به معناي واقعي شوكه نشده باشند.من به شخصه احساس كردم دخترم را از دست دادم. هرچه فكر مي كنم، به لحاظ فردي، حتي تصور اين كه دل آرا را از دست داده باشم مشكل است.
مي شود او را از زمره «نسل پرپر»شده اي دانست قرباني حاكميت آخوندها. او مي توانست نقاشي با احساس و شاعري دل سوخته باشد. اما با رؤياهايي برباد از پشت ميله هاي زندان براي نمايشگاه نقاشيهايش نوشت: «من از خدا چيزهای زيادی خواسته بودم. از بچگی دوست داشتم نقاش و شاعر معروفی شوم. هميشه دوست داشتم نمايشگاهی از نقاشیهايم بگذارم و از هنرمندان دعوت کنم تا آثارم را ببينند. آرزو داشتم کتاب شعرم منتشر شود. حالا در زندان هستم و آرزوهايم بيرون از زندان يکی‌يکی دارد برآورده می‌شود» او مي توانست نقاشي باشد كه با هرتكه رنگي بر بوم نقاشي اش رها و رهاتر مي شد. در حالي كه در كارت نمايشگاهش خود را «زنداني رنگها» ناميد و نوشت: «زندانی رنگها می‌دانيد يعنی چه؟ يعنی "من" من که از چهار سالگی زندگی‌ام را با رنگها تقسيم کرده بودم، در آستانه ۱۷ سالگی آنها را گم کردم. سرخ کبود را به جای لاجورد گرفتم و جای آسمانی، خاکستری پاشيدم. من رنگها را گم کردم و اينک تنها چهره‌ای که هر روز در برابرم ديده می‌گشايد، ديوار است. من دل آرا دارابی ۲۰ ساله، متهم به قتل، محکوم به اعدام، سه سال است که با رنگها و فرمها و واژه‌ها از خودم دفاع می‌کنم. اين نقاشیها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگها مرا به زندگی بازم گردانند. از پشت ديوارها به شما که به ديدن نقاشیهايم آمده‌ايد سلام و خير مقدم می‌گويم»
اما اين سلام ديري نمي پايد. در ساعت 7صبح 11ارديبهشت تلفن مادر زنگ مي زند و دل آرا آخرين جملات خود را در حالي مي گويد كه طناب دار در جلو چشمانش به رقص مرگ مشغول است. مرگ در اين لحظه واقعيت تلخ خود را تحميل مي كند. دختر جوان ما اكنون شوكه شده است «مادر من را مي خواهند اعدام کنند. من طناب دار را مي بينم. مادر من را نجات بديد. مي خواهم با پدرم صحبت کنم ». و التماس كنان پدر را، كه خود به دژخيمان تحويلش داده بود، به كمك مي طلبد :«من مي خواهم شما را ببينم. تو را به خدا من را نجات بدهيد».
مي شود بر معصوميتش اشك ريخت. مي شود تصور كرد كه صدها مثل او را، همين الان كه ما مشغول وراجي هستيم، دارند خريد و فروش مي كنند. در خانه هاي عفاف در چنگ سردار زارعي ها هستند و يا گير آخوند گلستاني افتاده اند. مي شود او را عصيان زده ديد و مي شود در عصيان او يك بغض ديد. همان بغضي كه حالا گلوي ما را گرفته است و امان نمي دهد كلمه اي روي كاغذ بيايد و وقتي آمد دلش مي خواهد نام نوشته را بگذارد: «دل آرا، دخترم كه رفت...».
اما جنايت اندوهبارتر از اين حرفهاست. هرچند كه طي اين ساليان نكبتي حاكميت آخوندها با انواع و اقسام قتلها مواجه بوده ايم. هربار هم اين احساس را داشته ايم كه اين يكي جديد است. انگاري ديگر هيچ قتلي تازگي نخواهد داشت. طوري آمخته شده ايم كه انگاري هر قتل تكرار قبلي خود است. و اما شگفتا كه هربار در مي يابيم هر قتل پرده اي جديد است از يك جنايت مكتوم. جنايتي به نام ارتجاع مذهبي. يعني كه فراموش مي كنيم نفس «رژيم آخوندي» يعني جنايت و قتل. با بوسه بر خاكپاي تمام مادران و معذرت خواهي از تعبيري كه ناگزير به كار مي برم تصريح كنم ولايت فقيه، مادر همه قاتلان و شكنجه گران است. تخم و تركه اش هم همه از بالا تا پايين دستشان تا مرفق در خون بيگناهان و با گناهان آلوده است. در جلو اين صحنه، «مقتولان» ، هريك به قول حافظ «بي جرم و بي جنايت» به خاك نيفتاده اند. اين قاتلان هستند كه سر و مر و گنده، عمامه برسر و يا ريش بر صورت، در مهلكه حاضرند. يا حكم صادر مي كنند و يا با خوش رقصي به بازار گرمي مشغولند. در وهله اول بايد تا بن استخوان باور داشت كه همه آخوندهاي در قدرت قاتل اند. و همه اذناب آنها، كه همان تخم و تركه هاي شياطين هستند، دست در خون اين مردم دارند.
با اين حساب دومين تيتر مقاله من در مورد قتل دل آرا «قاتلان و نه مقتولان» است. براي شناخت قاتلان لازم نيست راه دوري برويم. مادر دل آرا گفته است پس از آخرين حرفهاي دل آرا از پشت تلفن يك نفر«يک نفر گوشي تلفن را از دلارا مي گيرد و مي گويد: ما به راحتي فرزند شما را مي کشيم و تو هيچ کاري نمي تواني انجام دهي» اين چهرة بي پرده و نقاب قاتلان است. اركستر بزرگ مرگ حتي در آخرين لحظات يك محكوم دست از اجراي سمفوني شقاوت و بيرحمي برنمي دارد. صداي زنگ دار جلاد در گوش من و شما پژواكي ابدي مي يابد. تا آن زمان كه نامي از انسان و ضد انسان وجود دارد. هيچ فرقي بين اين جلاد بيرحم با آن معاون وزارت خارجه نيست كه در توجيه جنايت مي بافد: «ما راجع به حقوق بشر بحث خودمون رو داريم. ما به صورت جدي مشكل داريم با غرب بر سر دموكراسي و حقوق بشر ... ما در موضوع آزادي بيان ما حتي در موضوعي مثل اعدام مشكل بسياربسيار جدي داريم با گفتمان موجود در غرب.... ما مي گيم اين جا مباني فرهنگي ما فرق مي كند… خيلي خوب، تيرباران،شما معتقديد اعدام مثلاً بد هست. الان وارد بحث حقوقي و مباني نمي شويم. چه فرقي ست ميان تيرباران و بمباران. بمباران كه اعدام دستجمعي تر از تيرباران هست. … بالاي 18 سال و زير 18 سال بدون محاكمه بمباران مي شوند. خب اين چه جوري ممكن است. امسال عفو بين الملل مي گويد كه مجموع معدومين 3هزار تاست. در حالي كه مجموع افرادي كه با گلوله باران كشته مي شوند بالاي 100هزار تاست. چرا سه هزار تا بالاتر از صد هزار تاست. چرا خوني كه با تيرباران ريخته مي شود بد هست، ولي خوني كه با گلوله باران ريخته مي شود بد نيست. اينها يك بحثهاي جدي حقوق بشريست (از افاضات حسن قشقاوي ـ تلويزيون شبكه خبر19 ارديبهشت88) و هردو اينها كوچكترين اختلافي با مردي بي قلب ندارند وقتي كه بر كرسي رياست قوة قضاييه تكيه مي زند و نامه پدري دردمند را مي خواند كه: «شش سال است که در کابوس مرگ و زندگي دخترم زندگي مي کنم؛ دختري هنرمند که با سختي زياد او را بزرگ کردم و تحويل جامعه دادم. دل آرا دختري نقاش و هنرمند است، با روحيه يي بسيار لطيف که اگر تحت مشاوره قرار گيرد مشخص مي شود او نمي تواند حتي به يک حيوان آسيب برساند چه رسد به يک انسان. جناب آقاي شاهرودي، در عذاب اعدام يک دختر 23ساله زندگي کردن کار بسيار دشواري است. هيچ کس نمي تواند اين لحظات دردناک را که من شش سال تحمل کردم، تحمل کند». اما حاج آقا كاري به اين كارها ندارد. باد گلويش را در مي كند و پاي حكم را مهر تأييد مي زند. بي آن كه نيازي باشد وكيل محكوم حضوري داشته باشد و بي آن كه نيازي باشد مادر دل آرا آخرين بوسه را بر گونه هاي متشنج دخترش بزند. حاج آقا مأموراني دارد كه حتي در آخرين لحظات هم قساوت را با تمام قوا پيگيري مي كنند و شارلاتهايي را در خدمت دارد كه كه ساليان متمادي است درس توجيه قساوت را آموخته اند. فرقي نمي كند. مي توان تصورش را كرد كه بعد از ظهر حاج آقا خدمت ولي فقيه مي رسد و خاطر مبارك را از هر بابت آسوده مي كند.
مي شود در اين قضيه به طور خاص به اين پرداخت و براساس استدلالات حقوقي هم ثابت كرد كه دل آرا اصلا قاتل نبود.وكيلش گفته ضربات وارده بر مقتول با دست راست وارد شده در حالي كه دل آرا راست دست بوده است. و از اين قبيل استدلالات... مي شود پرونده خواني او را ادامه داد و نتايجي گرفت كه زياد به كار ما نمي خورد. اما در هرصورت آخر سر به اين نتيجه مي رسيم كه به معناي واقعي دل آرا قاتل نبوده است. يقين من بر قاتل نبودن دل آرا متكي بر اين قبيل استدلالات حقوقي نيست. با شاهد ديگري به اين قطعيت رسيده ام.برخي از اظهارات دل آرا را در جلسه محاكمه اش مرور كنيم: «من و آن پسر با هم دوست بوديم. او هميشه به من ابراز علاقه مي کرد و مي گفت مرا دوست دارد ... روز حادثه من و او به خانه مهين رفتيم. وقتي من براي آوردن چاي وارد آشپزخانه شدم، صداي فريادي شنيدم. يک دفعه ديدم پسر جوان با چوب به سر مهين کوبيده و او را خون آلود کرده است. بعد هم از من چاقو گرفت و با چند ضربه چاقو او را کشت...من به شدت ترسيده بودم. بدون اين که وسايلم را بردارم از خانه خارج شدم... وقتي پدرم به خانه آمد بدون اين که اجازه دهد من حرفي بزنم مرا به پليس تحويل داد. من که سرخورده و تنها بودم تحت تاثير حرفهاي پسر مورد علاقه ام قرار گرفتم. او به من گفت تو قتل را گردن بگير چون کمتر از 18 سال داري اعدام نمي شوي. من که از سوي خانواده ام هم طرد شده بودم به قتل اعتراف کردم اما اين اعترافات واقعيت نداشت». من در اين اظهارات به اندازه كافي صداقت مي بينم كه يقين كنم دل آرا دروغ نمي گويد. به راستي او قاتل نيست. مي پرسيد چرا؟ مي گويم پايداري در عشق بالاترين نشانه صداقت است. دل آرا «سرخورده» است و احساس «طرد شدگي» از طرف خانواده اش را دارد با وجود اين به عشق خود نسبت به «اميرحسين ستوده» پايدار مي ماند. معناي اين كلام را مي فهميم؟ پس نتيجه بگيريم كه قاتل همان پدر دل آرا است كه او را كت بسته به دژخيمان تحويل داد و يا دوست او است كه قتل را به گردن دل آرا انداخت. اين جا مي توان نام سومين نام مقاله را برگزيد. قاتل كيست؟
اندكي درنگ در قضيه امير حسين كنيم. او قتل را انجام داد ولي صدايش در نيامد تا اين كه دل آرا را اعدام كردند. راستي عاشق كيست؟ و راستي چه كسي صداقت داشت؟ من مي گويم اگر امير حسين به راستي عاشق بود، ولو اين كه قتل را هم انجام نداده باشد، قتل را به گردن مي گرفت تا محبوب را نجات دهد. اما اي تف بر فرهنگ مردسالاري كه «نامرد پرور» است. زن را هميشه قرباني جنايت مي كند و خود «نامردانه» در مي رود. شما هم حتماً آن جمله معروف از نمي دانم كدام گردن كلفت را شنيده ايد كه پشت هرجنايتي يك زني خوابيده؟ راستي پشت جنايت قتل دل آرا چه نامردي خوابيده است؟ رسم فتوت و حداقل جوانمردي در اين قضيه چه بود؟ اين قصه سر دراز دارد. تعارف را كنار بگذاريم. قاتل هركه بوده دل آرا نبوده و قتل او باعث شرم ما مردان است. مرداني كه به خاطر تن دادن به فرهنگ مرد سالاري نه از احساس و نه از شرافت بويي نبرده ايم. هرچه هست ترس و جبن و ذلت است. فرهنگ مرد سالار مرد را در دوزخي ابدي حقير مي كند. كما اين كه «امير حسين» تا ابد زنداني اين دوزخ خواهد بود. چرا كه ديگر حق ندارد از «عشق» سخن بگويد. اين دل آرا بود كه از عشق گفت...
اما هنوز مشكل من با نام مقاله ام در قتل دل آرا به پايان نرسيده است. ادامه دهيم:
چند روز قبل از به دار آويختن دل آرا نامه اي از سوي فرزندان مقتول منتشر شد. نامه اي بود غير طبيعي و از نظر من بسيار حساب شده و مشكوك. صاحبان خون ابتدا خود را «از قشر تحصيلکرده و خود از علاقه مندان مطبوعات و فعاليتهاي حقوق بشري» معرفي كرده بودند. آنها در نامه خود از «جامعه روزنامه نگاري و برخي فعالان حقوق بشري» گله وشكوه داشتند كه برزخمشان نمك پاشيده اند.و «دردناک تر از مرگ مادرمان رفتاري است که شما رسانه ها و بعضي از فعالان حقوق بشر و خانواده دل آرا و به خصوص تاکيد مي کنم به خصوص وکيل دل آرا (عبدالصمد خرمشاهي) پيش گرفته ايد» خواننده بي اختيار از خود مي پرسد كه مگر چه رفتاري از طرف «روزنامه نگاران و برخي فعالان حقوق بشر» انجام شده كه نمكي شده بر زخم نويسندگان؟ تمام حرف كساني كه به دفاع از دل آرا برخاسته بودند اين بود كه او را اعدام نكنيد! همين و بس! اين نمك پاشي بر زخم است؟ اما در ادامه نامه دم خروسهايي بيرون زده مي شود كه به ميزان زيادي بو مي دهد. نوشته اند: «ما به قانون کشور خودمان احترام مي گذاريم. قانون به گونه يي است که قاتل يا بايد اعدام شود يا با رضايت اولياي دم پس از حبس کوتاهي آزاد شود» و « اگر قوانين ما با عنايت به مذهب پوياي تشيع و اجتهاد جديد مراجع محترم ديني و شرع مقدس اسلام اجازه مي داد در صورت درخواست اولياي دم قاتل مجازات ديگري را تحمل کند بدون شک ما به اين راغب تر بوديم» نيازي به اين آرتيست بازيهاي ابلهانه نيست، «احترام به قوانين كشور» و «مذهب پوياي تشيع» و «اجتهاد مراجع محترم ديني» و «شرع مقدس اسلام» همه ياوه هايي است كه بعد حرف اصلي خود را بزنند: «حکمي که دهها قاضي تحصيلکرده با تحقيق و تفحص بعد از ورود تقريبي شش سال تعيين و تصويب کردند و به جست وجوي هر راهي براي بي گناهي قاتل دل آرا به بن بست رسيدند و طبق قوانين راي صادر کردند» يعني نه تنها تأييد قتل دل آرا كه شستن دست «دهها قاضي تحصيل كرده» كه البته ما، محض نمونه، يكي از آنها را مي شناسيم كه نامش قاضي حداد است. واقعيت اين است كه يك بسيج گسترده براي نجات دل آرا در سطح جهاني شكل گرفته بود و قاتلان و جلادان سخت در فشار بودند. يا بايد از حكم او كوتاه مي آمدند يا خود را در اين جنايت بي تقصير جلوه دهند. اين است كه وظيفه تطهير دژخيمان به دست صاحبان دم سپرده مي شود تا بنويسند: «اکنون که قضات محترم با صبر و درايت کامل و تحقيقات کافي که هيچ جاي شبهه يي باقي نگذاشتند حکم را صادر کرده» بعد هم رياكارانه خواهان «يك عذرخواهي بي مقدار» شوند و با كينه جويي ديوانه واري اضافه كنند: «متاسفانه در چند سال اخير پدر دل آرا و وکيل او با مقاصد خودخواهانه که بر مطلعان پوشيده نيست به نحوي عمل کرده اند که او فرشته بي گناهي است و مادر ما به دست عوامل غيبي به قتل رسيده و دستگاه قضايي آن قدر بيکار است که با کينه توزي به اين دختر و خانواده او مي نگرد و ما بايد سپاسگزار آنان باشيم، بلکه ما بايد از آنان اعاده حيثيت کنيم». اين جا ديگر نبايد ترديد كه نامه نوشته شده مستقيم يا با واسطه ساخته و پرداخته دستگاه آخوند شاهرودي است. و اين گونه سوء استفاده از «اوليا دم» فقط و فقط نمايشي است تهوع آور براي پوشاندن دست جنايتكاراني كه قاتلان اصلي در جنايتي به نام ارتجاع مذهبي هستند. فراموش نكنيم اين رژيم همان رژيمي است كه آگاهترين جوانان مبارز و مجاهد ميهن را با شعار مرگ برآمريكا به جوخه تيرباران مي بستند و درست در همان زمان كه با شيطان بزرگ «كيك و كلت» رد و بدل مي كردند قربانيان معصوم خود را در پرچم آمريكا پيچيده و دفن مي كردند. حالا متوجه جرم «روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر»ي كه مي خواستند «از يك مجرم فرشته» بسازند، شديد؟
نام اين مقاله را چه بگذاريم؟ «دامن زدن دجالگرانه به خونخواهي قبيلگي براي تطهير دست جنايتكاران اصلي» را مي پسنديد؟
اما اين نامه هرچند بسيار دجالگرانه نوشته و تنظيم شده است مبين يك واقعيت هم هست. نپذيرفتن مصلحتي قتل توسط دل آرا، براي بار دوم و به دار آويختن وي به خوبي اثبات كرد كه قاتل واقعا دل آرا نبوده است. بهترين سندي كه اثبات مي كند دل آرا قاتل نبود همين است كه پيشنهاد دجالگرانه حضرات را نپذيرفت. زيراكه اگر واقعا قاتل بود هيچ مشكلي نداشت كه بپذيرد و براساس خواست فرزندان مقتول طلب بخشش مي كرد و عفو مي شد. ولي دل آرا اين كار را نكرد. چرا؟ قاتلي كه اول اعتراف به قتل كرده است وقتي صاحبان دم كتبا و علنا مي نويسند اگر دوباره اعتراف كند او را خواهند بخشيد چرا اين بار زير بار نمي رود؟ غير از اين كه دل آرا يقين داشت اين ادعاي سخيف يك توطئه است تا راحت تر حلقه دار را برگردنش بيندازند؟ دل آرا زخم خيانت «اميرحسين» را داشت و سر خورده از كاري كه پدر كرده بود ديگر به كسي نمي توانست اعتماد كند.
و اين زخم عميق دل آرا است كه با خود برد و با كسي در ميان نگذاشت. اين زخم را بشناسيم. اين زخم نام يك مقاله نيست. نام يك نسل است در رماني كه بايد نوشتش. نسلي كه حرفها دارد و نگفته است. و ما آن را نشناخته و ننوشته ايم.
اما زخم دل ما چيست؟ زخم دل ما حسب المعمول از قاتلان نيست، كه حداكثر وظيفه شان را انجام داده اند. زخم دل ما از رياكاراني است كه لباس اصلاحات و اصلاح طلبي مي پوشند و مزورانه « از خانواده محترم مقتول» بزرگواري و گذشت طلب مي كنند اما در لفافه كلماتشان زهرآگين ترين خنجرهاي خيانت را دست به دست مي كنند. مقاله عباس عبدي را به نام «نگاهي به پرونده دل آرا از ديد خانواده مقتول» در سايت7تير خوانده ايد؟ نويسنده نيازي به معرفي مشروح ندارد. كافي است اشاره كنيم ايشان يك عنصر لو رفته و وارفتة اطلاعاتي است كه يكبار بر سكوي سخنگويي دانشجويان خط امامي به صحنه آمده و بار ديگر در اطلاعات نخست وزيري كنار دست سعيد حجاريان، همتاي شيطان صفت خود، مشغول خدمات ! بوده و بار ديگر در وزارت اطلاعات به كار پرداخته. بعد هم به هر دليل و مصلحتي (كه خودشان و ما بهتر مي دانيم) دستگير شده و با لباس زندان به صحنه آمده و با زبوني تمام به انواع و اقسام ارتباطاتش با شيطان بزرگ اعتراف كرده است. هم چنين در زمان قتل عام 30هزار زنداني سياسي مجاهد و مبارز در سال67 ايشان در قوه قضاييه رژيم معاون سياسي موسوي خوئينيها دادستان كل كشور بوده است. اينها را كه مي نويسيم محض معرفي ايشان نيست. به اين دليل تكرار مي كنيم كه بدانيم چنين عنصر بي مايه و بي پرنسيبي چگونه قتل دل آراي ما را بهانه قرار مي دهد تا بار ديگر خوشخدمتي خود را به «نظام» اهريمني ولايت فقيه نشان بدهد. رذالت اين دونان «اصلاح شده» آن اندازه است كه دريغ ندارند تا قتل يك دختر جوان كه جهاني را تكان داد را دستاويز خوشخدمتي خود قرار دهند.
اين عنصر ذليل و البته مدعي و وقيح در جريان قتل دل آرا به صحنه آمده است تا بار ديگر خنجر دژخيم را تيز كند. نوشته است: «با خواندن نامه با خواندن نامه فرزندان مرحوم مهين دارابي حقيقي كه پنج سال پيش كشته شد ، مسايل سياسي را موقتاً كنار گذاشتم تا به يكي از موضوعات مهم ديگر جامعه بپردازم» بعد با سر هم كردن انبوهي روضه خواني و لاطائلات از قبيل: «مهمترين ركن اخلاقي كه همه ما بايد به آن ملتزم باشيم» و «اگر چيزي را بر خود نمي‌پسنديم بر ديگران هم نپسنديم» و «جنايت دو طرف دارد كه بايد از زاويه هر دو طرف به موضوع نگريست» خطاب به ما و همه كساني كه در كابوس قتل دل آرا هستيم مي نويسد : «كساني كه خواهان گذشت اين خانواده هستند، بايد توجه كنند كه گذشت بايد همراه با تقاضاي محكوم و توبه باشد، اگر واقعاً محكوم معتقد است كه او قاتل نيست، ارزش آن را دارد كه تا پاي جان هم بايستد» فرومايگي را ملاحظه مي كنيد؟ از جان ديگران مايه گذاشتن را ملاحظه مي كنيد؟ حالا كه دل آرا تا پاي جان ايستاد اين بي شرمان چه مي گويند؟ عبدي همان كاري را مي كند كه آخوند شاهرودي با خانواده مقتول كرد. همان توطئه آخوندي اين بار از زبان يك اصلاح طلب فرومايه جاري مي شود كه: «دادگاه وي را قاتل دانسته است و اين دادگاهها هم سياسي نيست كه درباره استقلال قضات آن تشكيك نمود، دادگاههاي كيفري بويژه در زمينه قتل، بسيار دقيق رسيدگي مي‌كنند و پنج قاضي در دادگاه بدوي و چند قاضي ديوان با حساسيت و دقت موارد را مطالعه مي‌كند بويژه در پرونده‌هايي كه در افكار عمومي هم مطرح شود اين حساسيت بيشتر مشهود است» الحق كه اين چنين رذيلانه به توجيه كار قاتلان پرداختن، فرومايگي مافوق تصوري طلب مي كند. و اصلاح طلبان قلابي ما چنين اند. به همين سادگي اين گونه دشنه جلاد را تيز مي كنند. مگر در سال67 هنگامي كه 30هزار زنداني سياسي ما را به دار مي زدند امثال اين آقايان چه كار مي كردند؟ مشاوره سياسي به دادستان وقت مي دادند تا بيشتر و بي سر و صدا تر بكشند و به دار آويزند. حالا هم در آرامش كامل، كينه توزي ناموجه و ناجوانمردانه فرزندان مقتول را، كه توسط شاهرودي به خدمت گرفته شده، دامن مي زنند و مي نويسند: «علي‌رغم آن كه خودم موافقتي با كينه‌جويي ندارم، اما هر چه فكر كردم به اين نتيجه نرسيدم كه اگر چنين رويدادي براي من رخ مي‌داد چگونه حاضر مي‌شدم كه در غياب پوزش و عذرخواهي جدي و نيز حداقلي از مجازات زندان، و از آن مهمتر چهره‌سازي و يا حتي مظلوم‌نمايي رسانه‌ها اعلان رضايت كنم» و راستي اسم اين مقاله را چه بگذاريم. من اسمش را مي گذارم «قتل دل آرا آزمايش سرافكندگي اصلاح طلبان»

نوشته ی :کاظم مصطفوی
---------------------------------------------------

هیچ نظری موجود نیست: